در یک سردرگمی غریبم این روزها؛ میان تهران و شمال، میان مجله و کتاب، میان مترجم و موزیسین، میان نقاش و نویسنده. این روزها روزهای غریبی است و من در آستانۀ دهها تحول ریز و درشتم در این زندگی که آنقدر ای
باز دوباره رسیدیم به هفتۀ آخر. یعنی استرسی که ما توی هفتۀ آخرِ قبل از صفحهآرایی داریم، وقتی قوای شوروی پشت دروازههای برلین بودن، هیتلر نداشت. خلاصه دعا کنید دیگه.
*کارهای زیادی دارم. از این گزارش به آن گفتوگو از این کتاب به این کتاب به این کتاب. امان از این کتاب که تمامشدنی نیست. یک سال است که تحقیق و پژوهش را آغاز کردهام و حالا که بعد از چندبار جابجایی ددلا
*کتاب بالاخره در چاپخانه است. هنوز باورم نمیشود سرانجام در آستانهی کنسرت ترانههای تیمورتاش هستیم. مدتی که روی این کتاب کار میکردم از پراسترسترین دورههای کاریام بود که بارها همینجا از آن نوشته